نظر دوستان بر نوشته دموکتاتوری ما

حداقل خوبی که نوشته قبلی ام داشته کلی نظر از عزیزهایی آمده و می آید. و البته خیلیهایش هم مخالفم است و قول می دهم همه را بگذارم اینجا و یک هفته ای دیگه که جمع شدند به همه اونهایی که پست قبلی را فرستاده بودم ایمیل کنم تا نظرات دیگران را هم ببینند. جوابی هم به این نظرها نخواهم نوشت. الان فعلا پیامها شامل اینهاست امیر، عمو اروند، پدرام، بهرنگ، افشین، آژند،  علیرضا، نیما و مهران. با ارادت به همه دوستان آن دورانها، و نیز همه بزرگوارانی که با نظراتتان همراهی می کنید.


امیر ٩:۱٠ ‎ب.ظ - پنجشنبه، ۱٧ دی ۱۳۸۸


با تمام حرفهایت موافقم و متاسفم که آن زمان بچگانه برخورد می کردم. باید چیزی را به نوشته ات اضافه کنم. حتما تو هم با من موافقی که آن رفتارها نه از سوء نیت ما، که از سوء تدبیر وغرور جوانیمان ناشی می شد.
متاسفانه این فرهنگ ماست. برای همین هست که فکر می کنم اگر جای آدمها را در این جامعه عوض کنیم، چیر ریادی عوض نمی شود مگر آنکه فرهنگ جامعه تغییر کند.

عمو اروند ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ - پنجشنبه، ۱٧ دی ۱۳۸۸


مسئله، بیگانگی جامعه ی ما با مسئله ی دموکراسی است. مگر این ای ضرب المثل همدانی ها را نشنیده ای؟
میوه ی آلشکومه «آشغالدانی» لولهنگ شکسته میشود.


پدرام ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ - پنجشنبه، ۱٧ دی ۱۳۸۸


در اینکه این خود بزرگ بینی‌ افراطی و این خود‌محوری منشأ فرهنگی‌ داره شکی نیست، اما اون فضایی که توش درس خوندیم، یاد گرفتیم، زندگی‌ کردیم و بزرگ شدیم هم نقش زیادی تو این روحیه و طرز فکر داشته که "ماها باید مملکت رو اداره کنیم". البته تقصیر زیادی هم نداشتیم، چون اداره کنندگان رو میدیدیم که چه هستند و بعدها توی کار و زندگی‌ بهتر دیدیمشون و شناختیمشون و به نوعی شاید خودمون رو بهتر شناختیم.

خوب البته یادمون نره که ماها تو باندی نبودیم که به ادارهٔ مملکت برسیم، چنانچه افرادی با دانش و توان خیلی‌ خیلی‌ پائینتر تو باندهای لازم بودند و رسیدند و می‌‌رسند. در طول تاریخ، این مملکت همین طوری بوده و حالا حالاها خواهد بود. البته ماها و امثال ماها از گذشته‌ها تا امروز، اگر هم میرسیدیم، با این خود بزرگ بینیها و خود‌محوری‌ها، بهشتی‌ نمیتوانستیم که بسازیم .

البته اگر میرسیدیم، اوضاع از این وضع فلاکت بار یه خورده بهتر بود!


بهرنگ


۱:۴۸ ‎ق.ظ - پنجشنبه، ۱٧ دی ۱۳۸۸


Dear Behnam
In that socio-political context - our climbing events were the only moments that we had a chance to learn from each other - It was through those experiences that I believe I grew maturer and developed confidence. Among other options (for extra-curricular activities) that we had, those were the best spent ones.
Although there was a sense of self-grandiose but it was a space where we practiced some leadership and learned a lot through it.
One important issue though was that our group was not inclusive of all types of students - it was only limited to sort of melli-mazhabi types and that was because of the founders of the group- I remember some students who soon left us for the fact that they were not received with passion and open heart. It was a group of like-minded people. That was the problem.
And one other important note is that we were (very) young with very limited experience and it is good that you are helping us to reflect now and learn from it. I believe there was no fault with us or


افشین
۴:۵۳ ‎ق.ظ - پنجشنبه، ۱٧ دی ۱۳۸۸


با تمام این احوال، دلم برای اون روزها تنگ شده
بهنام جان.
گیرم که فلک همدم و همراز آید.
ناسازی دهر بر سر ساز آید.
یاران موافق از کجا جمع شوند؟
وین عمر گذشته از کجا باز آید؟
البته اون کسانی که همیشه میخواستند برای دیگران تعیین تکلیف کنند را بیشتر بچه ها زود میشناختند، با این احوال به دلیل احترامی که به پیشکسوتی داشتیم، احترامشون واجب بود،
وگرنه اشکلات  بسیاری در کارهاشون بود که از حس دیکتاتور منشی اون ها منشاء میگرفت.
با این حال روزهای  خوشی بود، من دوست دارم بتونم به اون سال ها بازگردم.
موفق باشید


آژند ۵:۴۵ ‎ق.ظ - پنجشنبه، ۱٧ دی ۱۳۸۸


آدم های چنین و چنان آن دوره مان امروز هم هستند، فقط چون هم سن ما نیستند نمی بینمشان. من نشانه های حضور آن جماعت خودرای را در میان دانشجویانم می بینم، اگر چه که فاصله ی سنی و اجتماعی ام دیدم را محدود می کند. هوشمندی نسل نو را باور دارم، ولی می دانیم که تیغ دو لبه ای است که آدم های فرصت طلب دون تری را بر سکوهای مدیریت فردا خواهد نشاند. ناپختگی دیدها و برخوردهای آن روزمان را هرگز اشتباه نمی دانم، و فرصت طلبی رفقای حکومت گرای مان را که پا بر شانه های بچه های گروه و دست در جیب بیت المال صعود کردند را هرگز معصومانه و قابل بخشش نمی دانم. تنها تسلی این است که در میانه ی غوغای خیانت و بزدلی و وابستگی کهنه کاران با تجربه، پایین رفتن با طناب جوانی لذت بخش بود. یک قطره از آن "سیل" را به تمام ملک "موسسه" نمی دهم.

علیرضا                                                                 17 دیماه هشتادو هشت

سلام بهنام

آخر شب است و من متن تازه را در وب سایتت دیدم . اول خواستم آنجا یادداشت بگذارم ، بعد دیدم هم فضا می گیرد و هم به انتخاب خودت . اگر مایل بودی این چند خط  را برای خوانندگان بگذار.

قطعاً یکی از مخاطبین آن نامه من هستم ولی جالب است بدانی که من هم مثل خودت می دانم که اشتباهات زیادی رخ داده است ولی چند نکته را شایان ذکر می دانم :

·         خدای را باید شاکر باشیم که در آن زمان حداقل دلایل مادی  (مشخصاً پول) و دلایل معنوی (مشخصاً مقام ) و انحرافات اخلاقی باعث بروز آن خطاها نبود.

·         باید خدای را شکر کنیم که خیلی از اشتباهات را همان زمان کردیم و الاْن پشیمانیم و سعی می کنیم در زمینه های جدی زندگی و کار نکنیم . بر عکس بعضی ها که تازه در میدانهای بزرگ باید همان راه را بروند و به لطف هزینه های وحشتناک ، می فهمند که بقول شما دموکتاتوری صحیح نیست.

·         تا آنجا که یادم است بچه های فعال آن دوره در زمره دانشجویان خوب دانشگاه بودند . سردبیر مجله عمران -آقا داود- در ترم آخر دوره لیسانس تدریس را شروع کرد . خودت، امیر ، مهران ، حسن ، داود، علی ، پیام ، فرهاد ،محسن و... خیلی های دیگر تقریباً جزو بهترین های درسی و اخلاقی و ... بودند. البته اگر مغرور هم بودند ، قابل درک بود.  بنابراین حداقل من آن خیلی هایی را که اشاره کرده ای که فرصت طلب بوده و از شرایط به سود خود بهره می بردند را در جمع خودمان نمی دیدم.

·         حتماً به این مسأله فکر کردی که خوب ما اشتباهات اساسی می کردیم ، اما چرا حمایتهای آن موقع اساتید و برخی بزرگان مملکت از این قبیل حرکتها وجود داشت ؟ فکر می کنم در یک نگاه بلندمدت باید بپذیریم که دانشگاه محل درس خواندن و از این قبیل کارهای خاص دوره دانشجویی است . باید فضا بدهیم تا دانشجویان خودشان برنامه ریزی کنند ، خودشان بسازند ، باهم بحث کنند ، خودشان را قطب عالم امکان بدانند ، خودشان را ناجی افسانه ای بدانند ، جمعهای آرمان گرایانه تشکیل دهند و در یک کلام بزرگ شوند  و البته بزرگترها با ظرافت  فقط مواظب آنها باشند .  الآن که فرزند من عماد دارد مسیر رشد خود را طی می کن ، خیلی از وقتها باید دندانم را روی روی لبم بگزم تا جلوی تجربه کردن یکسری از کارهایش را نگیرم . این کار خیلی سخت است .

اگر من یکروز در دانشگاه مسولیتی داشتم ، حتماً سعی می کردم این کارها را دامن بزنم .

شاید جالب باشد بدانی که من اخیراً نقل قول موثقی را از دکتر اعتمادی شنیدم که در جواب این سوال که چرا به بچه ها میدان می دهی (وقتی رییس دانشگاه بود) گفته بود که این بچه ها چون در این دانشگاه درس خوانده اند ، معمولاً هر جا بروند، مدیر و تصمیم گیر می شوند . بنابراین از این طریق باید این آموزشهای تکمیلی را ببینند. شما خودت دکتر اعتمادی را می شناسی که چقدر سخت گیر بود. بنا براین ما خیلی هم به خودمان واگذار نشده بودیم .

·         متأسفانه مواردی هم بدلیل افزایش بیش از حد مجاز اعتماد به نفس ، ضررهای بدی نصیب خودمان یا عده ای دیگر شد. و متأسفانه این طرز فکر خاص آن دوره هم نیست .  چندی قبل با دوستی آشنا شدم که عضو یک گروه معروف کوهنوردی بود و متأسفانه در یک حادثه به رحمت خدا رفت . ایشان بشدت از غرور کاذب در میان کوهی ها (البته منظورم دوستمان امید کوهی نیست) می نالید و وب سایتی داشت به نام قله های معکوس که انتقادهای خود را در آن می نوشت .

·        از آن دوران این را آموختم که طبیعی و قابل درک است که جوانهای بین 18 تا 25 سال،  خودشان را مهم ، ناجی افسانه ای و بسیار کارآمد بدانند . برای من قابل درک است که در این محدوده سنی ، به بالا دستی های خود به چشم پیرمرد نگاه کنند . و برایم مسلم است که ما بزرگترها با پذیرش مسولیت خطای جوانها ، بپذیریم که  بهتر است ایشان در دنیای دانشجویی خودشان تجربه های لازم را بیندوزند.

خیلی وقت است فهمیده ام که آدم معمولی هستم  ولی وقتی در یک جمع دانشجویی قرار می گیرم از اینکه ایشان بلند پروازی می کنند و خود را بیشتر از من پیرمرد می دانند لذت می برم . البته مدتها است دیگر در بازیهای آنها دخالتی ندارم و خودم مشغول بازیهای مخصوص سن خودم  هستم .

چندی پیش در گردهمایی فارغ التحصیلان دانشکده مکانیک ، جلوی غرفه مجله مکانیک ایستادم و خودم را دیدم که چطور با افتخار دارم مجله دانشکده را به یک پا به سن گذاشته توضیح می دهم . اون من بودم و مدتی با لذت نگاهش کردم و سعی کردم به وظیفه خودم  (یک قدیمی دانشکده ) عمل کنم . چون اون داشت به وظیفه اش خوب عمل می کرد.

ببخشید که پر چانگی کردم . اما اصولاً از اینکه اینجوری همه گذشته را زیر سوال بردی ، چه نتیجه ای می خواستی بگیری؟

ما یک دیکتاتور بالقوه ایم ؟ بله هستیم . ما غرور کاذب داشتیم ؟ بله داشتیم .

 ولی فکر می کنم اون حرکتها این حس رو تضعیف کرد نه تقویت . حالا من و تو می فهمیم که با ادا و اطوار و ژست حرف خودمان را بر کرسی ننشانیم . می دانیم که همه معمولی هستیم . می دانیم که دشمن کار خوب، کار بد نیست بلکه کار عالی است .

می دانیم به همکاران تحت مدیریت خود باید فرصت بدهیم . اشتباهاتشان را بپذیریم و ....

می دانیم که به کارفرما نگوییم کارفرمای نادان و ...

شاید بگویی با هزینه کمتری می شد به این نتیجه رسید . بلی حتماً ولی اینجا ایران است . من شنیدم ( با مهران هم که چک کردم گفت درست است) در کانادا نظام آموزش پرورش از ته چیده شده . یعنی اول گفته اند که یک فرد 18 ساله در این سن باید حائز چه مهارتهایی برای زندگی شود . سپس مساله را معکوس حل کرده و حتی تا مهد کودک هم رسیده اند که چکار باید کرد .

مثلاً الآن در ایران شورای دانش آموزی راه اندازی شد . عماد هم عضو شورا شد . ولی چه فایده . هیچ کاری نمی کنند . البته شاید واقعاً چیز خوبی هم نباشد ولی اثر مثبت نداشته که منفی هم داشته . به عماد می گم چرا کاری نمی کنید؟ میگه بابا شورا انتخاب کردن تا آبرویشان پیش بقیه مدرسه ها نرود !

به نظرمن  دکتر اعتمادیها ، مهندس شفاعتها ، مهندس زنگنه ها و .... با قبول زحمت ، تا حدودی می خواسته اند خلاء نظام آموزش و پرورش را پر کنند .

انشاءالله بهنامها ، رضاها، علیها ، پدرامها و ... از ریشه مسایل نظام آموزشی ما را چنان اصلاح کنند که با کمترین هزینه بچه های ما آمادگی ایفای نقش در زندگی را بیابند.

انشاءالله همواره شاد و سربلند باشی . به آیدا سلام فراوان برسان.

 



Nima
٩:٢۵ ‎ب.ظ - سه‌شنبه، ٢٢ دی ۱۳۸۸


Behnam jan,

It is bad me agian.Not typing in Farsi.
Anyway,sometimesI think criticizing the past in very detail especially  related to the times everybody is experiencing, I mean teen aging ,  brings  negative attitudes. I believe in 20s and even 30s everyone has right to experience  and add values to his/her backpacks . To me you guys in Majaleh Omran have gained the most out of it considering the society situation and the  red lines. A gathering that not every student got through those days.
Anyway,let's not allow  negative thoughts affect the strong relationships built over times .They are  priceless ,As you always call your Majale friends the best ones in the world.

مهران ۱٠:٠۶ ‎ب.ظ - چهارشنبه، ۳٠ دی ۱۳۸۸


اگرچه از لحاظ ذهنی خیلی پس رفته ام و همان مختصر نظم فکری سابق را هم ندارم، جسارت کرده و سعی می کنم چند موردی در باب بحث مذکور بنویسم.

١- من کالبدشکافی دوره تاریخی مذکور را برای مرور ایرادات و اشتباهات و تجربه اندوزی مفید، ولی برای ریشه یابی رفتار و نگرش آینده (خشت اول ...) غیرمفید می دانم. زیاد خوشم نمی آید رفع تقصیر کنم و گناه به گردن جامعه و تاریخ و ... بیندازم ولی پاراگراف  اول صحبت پدرام متاسفانه واقعیت دارد. دست پرورده های دهه شصت و هفتاد شمسی یک جامعه ایدئولوژیک، اگر خون کسی را نریخته اند و حقوق اولیه دیگران را نقض نکرده اند واقعا جای شکر دارد. افکار و رفتار هر کس را در ظرف زمان و مکان خودش بایست سنجید. مثلا در انقلاب سال پنجاه و هفت، چند درصد جامعه و چه تعداد از گروههای فکری آن روز رویکرد دموکرات و آزاداندیشانه داشتند؟ در زمان انقلاب مشروطه چند درصد معتقد به حقوق مساوی زنان و مردان بودند؟ اینگونه سوالات را حتی به گستره ای فراتر از ایران و سطح تاریخ بین الملل هم می توان بسط داد. هنوز معتقدم ما علیرغم اشتباهات اساسی و متعدد و جهت گیریهای ناصحیح و پر انتقادمان، بطور نسبی جزو بهترینها (و دقیقتر بگویم: کم خطاترین ها) در آن دوره زمانی بودیم. دهها مثال در ذهنم چرخ می زند که از طرح آنها می گذرم.

٢- مطالب علیرضا واقعا در خور تعمق است. واقعیت این است که در آن دوره ها زیاد می شنیدیم که "دانشجوها چون منافع اقتصادی و اجتماعی و ... خاصی ندارند، حرکتشان خیلی مخلصانه و آرمان خواهانه است و ....". من امروز از قضا این جنبه (غیر قابل اجتناب) را مهمترین ایرادی می دانم که جهت گیری، قضاوت و عملکرد دانشجوها و گروههای دانشچویی را در آن دوره زمانی و در هر دوره زمانی دیگر غیرواقع بینانه و پراشتباه کرده و خواهد کرد. معهذا این گونه اشتباهات و تاثر و تاسف بعد از آن می تواند مسبب نوعی واقع بینی متواضعانه در آینده شود (همه نظرات دوستان بر نوشته شما از این دست است). بنابراین زیاد امیدوار نباش که اینگونه تفکرات محو و اشتباهات چندباره تکرار نشود. فرایند یادگیری پرخطا باز هم تکرار خواهد شد ولی می توان امیدوار بود که سریعتر و با اتلاف وفت و انرژی و .... کمتر انجام گیرد. من این را حداقل در مورد زندگی دانشجویی برادرم (با شانزده سال فاصله سنی) دیدم.

٣- سیزده سال پیش یک روز مدیر مستقیم من به من گفت: "این کاری که الان داری می کنی (انجام فلان پروژه) دو محصول دارد. محصول کم اهمیت تر آن گزارش کذایی است و محصول مهمتر خود تویی که بعد از انجام کار به شخص توانمندتر و مجربتری تبدیل می شوی". حالا اگر قرار است به نقد آن دوره فعالیتهای دانشجویی مان بنشینیم، باید محصولات بلندمدت آن فرایند را هم ببینیم. لزومی ندارد که دوستان آن دوره، امروز فیل هوا کنند. مهم این است که منشا شر و ضرر کمتری شده باشند (و من مطمئنم همینطور است!!)

 

نوشته : Behnam Shadravan در ساعت ٤:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸۸


خشت اول دموکتاتوری ما+

فقط یک مقدمه که بعد از دیدن بعضی پیامهای دوستانی بسیار عزیز می آورم و البته منتظر سایر نظرات هم هستم: این نوشته را آورده ام که نقد خودم بکنم  و نقد ماها و شاید هم به قول بهرنگ جان کمی ادویه اش را زیاد کرده ام. خودم هم یکی از جمع بوده ام. باید بگویم که آنها بازی سن ما بود، اما اشتباه هم زیاد داشته ایم و شاید یکی از مهمترینهایش که مستقیم اشاره نکرده ام  و البته ربطی به این نوشته نداشت آن بود که بعضی جاهایی که جدی می گرفتیم، بازی بود و وقتی که بازی گرفته بودیم، جدی بود. تک تک دوستانی که در آن مجموعه بودند را از صمیم قلبم دوست دارم. اما این دلیل نمی شود، نقد نکنم که این را دوستی واقعی می دانم. اغلب گروهها و تفکرات ریشه دار در کشور ما متخصص نقد دیگرانند، اما وقتی به خودشان می رسد، انگار در خیالشان هر چه پیشینه دارند، بدون عیب بوده. مشکلی که آورده ام اینجا، مشکل بسیاری از آنها هم هست و البته دلیل آوردنش هم وضعیت الان ایران و گرنه در بیش از ده سال گذشته کی این درد دلها را از من شنیده بود، جز یک سری دوست خیلی نزدیک و مرتبط با موضوع؟ اما خود مطلب:

خشت اول چون نهد معمار کج

تا ثریا می رود دیوار کج

مصرع دوم این شعر خوشبینانه است. چون اولا قرار نیست دیواری تا ثریا بالا برود و دوم این که اصلا دیواری که پی اش ناخواسته کج ریخته شده، فرو می ریزد پیش از آن که ارتفاع برج روی آن از حدی بلندتر شود.

اما همه اینها را برای آن آوردم که به یاد گذشته ها افتادم که  آنها مرا در مورد آینده نگرانتر می کند. آدمهایی که خشت اولها را کج می گذارند و بعد انتظارشان این می شود که دیواری مقاوم و درست ساخته شود.

مثالی از خودم می آورم یا به عبارت دیگر خودمان. دوستانی که با هم بودیم و فکر می کردیم متفاوتیم. ما فکر می کردیم دنیا ما را باید کشف می کرد. ما افکار بزرگی داشتیم و سعیمان آن بود که آنها را گسترش دهیم. دلخوش بودیم که آن چه در توان داشتیم را به کار می گرفتیم تا آن آرمانهای بلند را بشناسانیم. دلیل همه این خودبزرگ بینی ها چه بود؟

پیش از خروجم از ایران از نسل جدیدی که تولید شده همان اندیشه ها بود، کسی به شرکت ما آمده بود و فرم تقاضای کار را پر کرده بود. او هم مثل آن زمانهای ما یک دانشجوی سال دوم یا سوم لیسانس کارشناسی در همان دانشگاه خوشنام بود. فرمی که پر کرده بود، نشان می داد که هیچ سابقه مربوطی نداشت. اما با آب و تاب در مورد یکی دو سالی که به فعالیت دانشجویی مشغول بود نوشته بود. نوشته بود که در تمام این مدت، تجربه مدیریت دارد. و در پاسخ سوالی که چه کاری می توانست بکند، نوشته بود که آماده است که هر گونه کار مدیریتی بکند. پس از پیگیریهای مکرری که می کرد، جوابش را این گونه مودبانه دادیم که فعلا نیازی به مدیر نداریم. اگر لازم بود به ایشان رجوع می کنیم. به او هم مثل جوانیهای ما امر مشتبه شده بود که چون جامعه از عدم وجود مدیران باارزش رنج می برد، وجود او هر جا که باشد مغتنم است. او هم لابد مثل آن موقع ما یاد گرفته بود، منتقد باشد و عیبهای دیگران را ببیند و بزرگ کند، و مدعی بود که اوست که می تواند آن مشکلات را حل کند.

اشتباهات ما از اینها هم بیشتر بود. ما آنقدر به خود و دیگری جا می دادیم که نادانسته قابلیت آن را بیابیم که دیکتاتور کوچکی شویم و البته ادعای دموکرات و لیبرال بودن بکنیم. یادمان هست؟ کلمه ای که برای نقد ساخته شده بود: دموکتاتوری. به اسم دموکراسی فکر می کردیم ما بهتر از دیگران فکر می کنیم و ما داناتریم. این موضوع مثلا در کوه رفتنهای ما جلوه می کرد. آدمهایی آنچنان خودشان را آشنا به تقریبا همه چیز نشان داده بودند که باید حرفشان را می پذیرفتیم. این در حالی بود که هر کسی از راه می رسید، بعد از مدت کوتاهی شانس احساس مسئولیت را در کوه به او می دادند. یادم هست در برنامه کوهپیمایی که چهل نفری در آن شرکت داشت، و چند تایی آدم بزرگ آمده بودند که لابد خیلی از ماها باتجربه تر بودند، چون به من مسئولیت بزرگ فنی را داده بودند، در جلسه ای که پیش از برنامه  بود، سخنرانی بلند و بالایی کردم در مورد موارد فنی.  مثلا در کوه چه باید بپوشند و .... آنها هم که حرفهای خودم نبود، تکرار گفته هایی بود که به مخمان فرو شده بود، از آنهایی که معتقد بودیم در کوه، کارشان درست است. یکی دو هفته پیش که با مطلبی حرفه ای در مورد لباس کوه روبرو شدم، کاملا با آنچه ما می گفتیم متفاوت بود. باز هم از خودم خجالت کشیدم و از آن که چرا جوانی باید جان انسانها را به باورهای غلط و پذیرش حرفهای آدمهایی که کمی می دانستند، منجر می کرد. و چرا می پذیرفتیم که دانسته اندک ما مطلق بود. دوستی که به جمع ما تازه بود، بعدها به من گفت که در اولین برخورد به خود گفتم این ها دیگر که هستند؟ چرا آدمهایی را اینقدر بزرگ می کنند. و دیگرانی در حاشیه آنها هستند. یادم می آید برنامه کوهنوردی را که مسئول برنامه پسری ١٧ ساله بود که برادر دوستی بزرگوار بود. اکنون که می دانم در مورد آن که آدم ١٧ ساله از نظر روانشناسی بالغ محسوب نمی شود و جمع نسبتا بزرگی را به او سپرده بودند تا ما را از راهی که اصلا تا آن زمان هیچ کداممان نرفته بودیم و او هم نرفته بود، و حدود بیست کیلومتر بود، راهنمایی کند. طبیعتا کلی مساله پیش آمد. و نیز فکر می کنم در مورد آدمهایی، که مسئولیت جان انسانهایی به آنها سپرده می شد، اما آدمهایی مسئول نبودند.

علی رغم ادعاهایمان، باز نابالغ بودن جمع بیشتر یادم می آید.  آری ما خود را قبول داشتیم و در هرمی که معلوم نبود چگونه تشکیل شده بود، جایگاهها و آدمهایی را بزرگ می داشتیم. این شده بود که ما همه دیکتاتورهای کوچک، حاشیه امنی از آدمهایی که تاییدمان می کردند، دور و برمان تولید کرده بودیم. و این موجب می شد که نبینیم واقعیات چیست. آنها حتی اگر خیالی می کردند، آن حاشیه اطرافشان تاییدشان می کرد.

از این سو، نگاهی به گذشته همه مان می اندازم، می بینم که بر خلاف آن همه ادعایی که می کردیم، ما آدمهایی معمولی بودیم. کسانی که خیلی هایمان اگر جایش می شد حتی در آن دوران دانشجویی که کمترین و بدیهی ترین وظیفه ما علم آموزی بود، تقلب می کردند، اگر لازم بود دروغ می گفتند، گول می زدند. و اگر می شد، در نوشتن پایان نامه ها، ماست مالی می کردند و آنها را با ادعاهای عجیب اما بی پایه پر می کردند. اگر گیر می کردند کارشان را به دیگری می سپردند و اگر کم می آوردند، روی شانه دیگران می ایستادند که مرتفع و قوی به نظر برسند.

آری، دوستان، ما هم متهمیم. بعضی هایمان، حتی برای منتقدین از درون نه جای نقادی دیدند که سعی کردند حذفشان کنند. ترجیح می دادند آنها را تبدیل به مجسمه ای کنند برای نسل جدید. منتقدین اگر بودند، بایست بی خاصیت، غیر منطقی، و اقلیت به نظر می رسیدند. بهتر بود که دورشان می کردند که نقد نکنند یا حداقل صدای نقدشان را کسی نشنود. تمام تلاشها را می کردند که این کارها را به گونه ای بکنند که باور کنند که زیرک هستند و دیگران ساده لوحند. آنها هم می توانستند خوکهای مزرعه یا قلعه حیوانات باشند. شاید خیلیهایمان گوسفند نبودند، اما از آن که منتقدین را تبدیل به قاطر یا اسب مزرعه بکنند، ابایی نداشتند.

یادم هست که گاهی چگونه از ضعف دانش و درک عقاید استفاده می شد تا عقیده و درکی را قبولانده شود. ظاهری دیگر بود و هدفی دیگر در لوای آن دنبال می شد.

اگر شما جزیی از این بازی نبودید، برایتان عجیب است که چه نوشته ام، باور نمی کنید که همه اینها که اینجا نوشته ام در یک سری فعالیتهای عادی دانشجویی که به نام سیاسی هم نبود، اتفاق می افتاد. دانشجویانی که جاذب بودند جذب می شدند و مجموعه به خودی خود جاذب می شد. آنهایی که با همه اینها بسیار دوستشان دارم و بعضی از لحظات و تجربیان باارزشم را با آنها آموختم.  آنها هم که همگی تغییر کرده اند،  دلتنگشان هستم.

وقتی بدان گذشته فکر می کنم، این که آنهایی که خوبترین به نظر می رسیدند، چگونه نقد جدی داشتند و قابلیت رویکرد عملیشان به سمت دیکتاتوری جدی بود نگرانم می کند.

آری نگرانم، برای جامعه ام. نگرانم که ساختارهایی شکسته شود، و ساختارهایی دیگر در بنایی دیگر با خشت کجی دیگر برپا شود. اینها را برای این آوردم که اشاره کنم حتی در ساده ترین جمعهای آرمانگرا  اتفاق می افتاد، چه برسد در ساختار جامعه. این مرتب تکرار شده و می شود. در واقع نگرانم که آرمانگرایان ما، بنایی را در خیال داشته باشند اما باز مشابه آن کنند که سی سال پیش انجام شد. نگرانم که اینها جزیی از فرهنگ ما باشد.

از سوی دیگر اما امیدوارم، چون به هوشمندی نسلها باور دارم و امید دارم که اشتباهات را چندباره تکرار نکنند.

 

نوشته : Behnam Shadravan در ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ دی ،۱۳۸۸


محرمی که حرام نیست

نگرانم که آدمکشهایی که اسمشان لباش شخصی است، اما همه جز به اصطلاح پلیس ایران، می دانند که کارمند هستند و مردم را می کشند، دارند کشور را به سمت انقلابی مثل سال ۵٧ می برند که به قول مرحوم به آذین در کتاب از هر دری، مردم کاملا می دانستند چه را نمی خواستند، اما مطمئن نبودند چه می خواستند. آنچه بر سر مردم آمده، هر روز آتش زیر خاکستری از آنها ساخته که تند شده اند و خشونت را به جای نفی آن به ناچار برمیگزینند. نباید، اما من ینگ دنیا نشین که کاره ای نیستم که برای مردمی که خون عزیزی دستشان را خیس کرده، و جانشان را با شجاعت در خطر قرار داده اند، باید و نباید تعیین کنم.

با هم دعا می کنیم.

 

نوشته : Behnam Shadravan در ساعت ٦:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ دی ،۱۳۸۸


تسلیت+

این ایمیلی است که از دوست عزیزی که به ایران رفته دریافت کردم:

"مرده آنست که نامش به نکویی نبرند
        هرچند نفس بکشد و یاوه بگوید!

ما برای تشییع رفتیم قم. خیلی باشکوه بود. خیلی با عزت. و چه جمعیت زیادی.

جاتون واقعا خالی. ایران، ایران دیگه ای شده

باید بودید و می‌دیدید سیل جمعیتی که هیچ جوری نمی‌شد جلوشون رو گرفت. اینبار با چشمهای خودم دیدم که اوباش نبودند که شعار میدادند.. پدران و مادارانی مثل پدر و مادر من و تو. همین طور زنان چادر به سر، مردانی که از چهرشون میبارید چقدر مقید به دینند، با فرزندانشون، با جوونهاشون اومده بودن..

نیروهای سپاه به صاف کنار خیابون فقط ایستاده بودند و تماشا میکردند.. چون کار دیگه ائ‌ ازشون ساخت نبود و مردم با جسارت و شهامت حرفشون رو فریاد میکردند طوری که انگار دیگه از هیچ چیز نمیترسیدند..

دیروز پیکر این مرد بزرگ، مردی که بیشتر عمرش رو به سبب خیر‌خواهی‌ برای مردم ایران و انسان دوستی‌ در محدودیت و ترد و حبس و اذیت گذروند، به شایستگی و شکوه تشییع شد،

و من از اینکه مردم در این فرصت کم و علیرغم این پوشش خبری نا‌ جوونمردانه خودشون رو به قم رسوندن، سرشار از شوق و سپاس بودم! 

کسی‌ که ۳۰ سال کمر به ذلیل کردنش بسته بودند به زیباترین نقطه عزّت رسید و کسانیکه که یک عمر برای حفظ عزّت پوشالی شون از هیچ ظلمی فرونگذاشتند اینطور به حضیض ذلت فرو افتاده اند..

 


نوشته : Behnam Shadravan در ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸۸


انتظار اقبال

تمام تلاششان را می کنند که به دنیا و مردم و دیگران بقبولانند که او رییس جمهور مردم است. مردمی که معلوم نیست کجا هستند. با وجود همه تهدیدها و خطرات عملی، تنها کسانی که مخالف او و حامیان قدرتمندش هستند، قابل مشاهده اند. آنان را اراذل و اوباش و وقتی جمع باشند، خس و خاشاک می نامند.

مدعی است که دکترای ترافیک و راه دارد. استاد دکترای ادعا شده اش هم وزیر راهش شده است.  وزیر راهش هم مدعی است که سی سال در همین رشته های راه و ترافیک در دانشگاه تدریس کرده است.  در فقط  مهر ماه، دو هزار نفر در جاده ها و راهها کشته شدند که ماههای دیگر هم کمابیش همین است.  این به مراتب بیشتر از کشته های ماهانه جنگ است. ترافیک هم در ایران از تقریبا همه جا وضعیت بدتری دارد.

اگر کسانی بعد از بیش از چهار سال مدیریت کشوری، در رشته ادعا شده تخصصیشان اینقدر موفق باشند، چرا باید در زمینه های دیگر انتظار اقبال کمتری از ایشان داشته باشیم؟

 

 

نوشته : Behnam Shadravan در ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ آذر ،۱۳۸۸


شباهت

تا حالا با چهار مهاجر ونزوئلایی در مورد چاوز صحبت کرده ام. نظراتشان جالب است.

می گویند "به شدت پوپولیست یا عوام فریب است. معمولا تحصیل کردگان و دانشجویان با او مخالفند. او هم با دانستن این موضوع، از مهاجرت کردن آنها در کشورهای دیگر استقبال می کند. به خاطر همین هم، کلی آدم از کشور خارج شده و می شوند. نزدیک انتخابات بین مردم و فقرا پول قسمت می کرد. در بین مردم شایع است که از عایدات نفتی به کوبا کمک اقتصادی میکند، در مقابل، کوبا  برای شکل گیری یک سازمان امنیتی خیلی صلب و در سرکوب مخالفان و مطبوعات او را کمک می کند. از این که خودش را مخالف کاپیتالیست و سرمایه داری تلقی کند، لذت می برد".

سخنرانی اش در سازمان ملل در آخرین سال ریاست جمهوری بوش خیلی صدا کرد که جرج بوش را شیطان تلقی کرد. به نظر می رسید برای جرج بوش بدنام این که چاوز که کلا در دنیا خوشنام تلقی نمی شود بر علیه اش سخنرانی کرد خوب بود.

کمونیستهایی چاوز را به خاطر این که همنامشان هست در مورد مشکلاتی که برای ملت ونزولا ایجاد کرده تبرئه شده می پندارند که برتری هدف بر وسیله که معمولا برای دیدگاههای ایدئولوژیک است را یادآوری می کند.

نوشته : Behnam Shadravan در ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ آبان ،۱۳۸۸


نفی خشونت در مقابل برش اجتماعی ایران

تا یک روز پیش از انتخابات بنایم این بود که مستقل از نتایج انتخاباب مطلبی بنویسم در مورد برش اجتماعی طبقاتی فرهنگی و اقتصادی در ایران که از مطالب نوشته ها و عکسهایی که از ایران دریافت می کردم، نتیجه گرفته بودم. در همان زمان هم چند نفر متفکر در مورد آن با دیدگاههای خودشان مطالبی نوشته بودند و البته تا امروز عاقلانی مرتبا با دیدگاههایی به آن می پردازند و هشدار می دهند.

در زمان دومین انتخاب جورج بوش، رقیب انتخاباتی او کری سخن مهمی را به زبان راند. او  جورج بوش را متهم کرد:" آقای بوش، شما با کلام تند و ابزارهای نظامی به ترویج دیدگاههای افراطی خود در کشور آمریکا و جهان پرداخته اید. مثلا "جنگ با ترور" و دیدگاههای مذهبی تند از جایگاه کسی که عملکرد و دیدگاههای خود را به دینداران و خداوند منتسب می کنید. نحوه مدیریت و تبلیغ شما افراطی بوده و افراط را ترویج می کند این برای کشور امریکا خطر جدیی است. مردم رسما دو دسته خیلی موافق  و خیلی مخالف آن هستند. این گونه شکاف برای جامعه آمریکا بسیار خطرناک است. ما سابقه یکی از بزرگترین جنگهای داخلی را در تاریخ خود داریم. در عرصه جهانی هم شما با چنین سیاستی عملا افراط و بنیادگرایی را در سطح جهان ترویج کرده اید".

برای تشکیل قطبهای اجتماعی، وجود یا شکل گیری طبقات اقتصادی و یا فرهنگی نقش مهمی دارد. این قطبها نه تنها در لایه های پرجمعیت مردم، بلکه در قدرتمندان هم ممکن است شکل بگیرد.

تحلیلها نشان داده که جنگ خونین شمال و جنوب در آمریکا، فراتر از دلایل آرمانخواهانه آزادیخواهی و نیز نفی بردگی، پشت پرده خود دلایل اقتصادی داشت که شکست یا پیروزی یک طبقه اقتصادی، قدرت آنان را توسعه می داد و عملا عرصه را بر دیگری تنگ می کرد. شمال بیشتر به کارخانجات و صنعتی شدن نظر داشت. صنعتی شدن، امکانها را برای دامداران و کشاورزان تنگ می کرد. آنها برای رقابت با ماشین اقتصادی کارخانجات شمال، از برده های کم خرج بهره می بردند. نفی برده داری جدای از مفهومی عقیدتی برای بسیاری در شمال، اهرمی برای کم کردن قدرت ثروتمندان جنوب بود.

در زمان انتخابات ایران عکسهای بیشماری قابل دانلود و نگاه کردن بود. یک عقیده ای هم منتشر می شد که طرفداران دو طیف موافق و مخالف احمدی نژاد هر دو از طبقات مختلف هستند. هر چند در جامعه نمی توان به طور مطلق سخنی راند، اما به نظر می رسد که با دیدن همان عکسها هم، اختلاف طبقاتی دو سمت، بارز بود. به ویژه آن که آشنایی بیشتر مردم با  دیدگاههای تند و عملکرد چهار سال گذشته احمدی نژاد، مخالفین او را به رای دادن برای تغییر جریتر کرده بود.

از روی تبلیغات و طرفداران (به جز دسته ای محدود از کسانی که شوری هوایشان را گرفته بود، یا بدلیلی غیرمعقول مثل تظاهر به بودن در طبقه ای دیگر یا انتظار سود پس از انتخابات، ترجیح می دادند خود را به طبقه ای دیگر وابسته نمایند)، اکثریت قاطع مردم را می شد از روی همان عکسها تقسیم بندی کرد. طبقه متوسط تا بالای فرهنگی شامل نخبگان واقعی فرهنگی، روشنفکران، و دانشجویان و در نتیجه اغلب جوانان، مخالفان احمدی نژاد را در طیف طرفداری از اصلاح طلبان تشکیل می دادند. همین طور طبقات متوسط و بالای اقتصادی هم به ویژه اگر جزو دسته اول بودند به اصلاح طلبان اقبال داشتند. طبقات متوسط و بالای اقتصادی مذهبی و سنتی مثل بازاریان، رویکرد محافظه کاری داشتند که خیلی نمی شد از رو و واضح در موردشان نسخه واحدی بست.

مردم طبقه متوسط در مجموع عده ای طرفدار اصلاح طلبان بودند و عده ای بین بد و بدتر اصلاح طلبان را ترجیح داده بودند. طرفداران موسوی و کروبی هم می شد دو دسته دانست، اما همگونی فرهنگی، اجتماعی، و اقتصادی این دو گروه با هم بیشتر بود و مسلما عده ای تا روزهای آخر تصمیمشان در مورد رای دادن به یکی از این دو کاندیدا قطعی نشده بود، در حالی که مطمئن بودند، برای برونرفت از شرایط موجود، حتما به یکی از ایشان رای می دادند.

محسن رضایی درصد پایینی از قشری از جامعه را که به احمدی نژاد ممکن بود رای بدهند، و یا هم مخالف اصلاح طلبان و هم احمدی نژاد بودند را توانسته بود به خود جذب کند. او عملا هم به نظر می رسید که به طور جدی برای انتخاب شدن نیامده و نقش خود را بیشتر در شکستن رای دیده بود.

توده طرفداران احمدی نژاد به غیر از بسیجیان و پاسداران نو و بعضی خانواده های ایشان، پاسداران و روحانیان رده های بالاتر قدرت و سازمانها و نهادهای قدرتمند وابسته به آنان بود. روش پوپولیستی احمدی نژاد طبقه اجتماعی فقیر و بسیار مذهبی مثل جنوب شهر تهران، و مناطق فقیرنشین سایر شهرها یا روستاها و کسانی که مهمترین روش اطلاع گرفتنشان صدا و سیمای دولتی، مجالس مذهبی مثل نوحه خوانی و نیز نهادهای وابسته به قدرت بود. بعضی مدعی هستند که مثلا نحوه پوشش در عکسهای انتخابات وجود طرفدارانی از سایر قشرها را در حلقه طرفداران احمدی نژاد نشان می دهد. اما دقیق شدن به نحوه پوشش طرفداران متفاوت  احمدی نژاد نشان می داد که ایشان به طرز ناشیانه ای تلاش کرده بودند خود را از طبقه ای متفاوت نشان دهند و ناهمگونی و تقلیدی بودن ناشیانه آنها را تقریبا در تمام عکسهای چنین طرفدارانی  قابل مشاهده بود.

یکی از موضوعات قابل توجه هم مقایسه عملکرد طبقات پیش و پس از انتخابات است. طبقات بالاتر اقتصادی و فرهنگی در عکسها و تبلیغات پیش از انتخابات، مهمترین گروه قابل مشاهده در صحنه طرفداران اصلاح طلبان هستند. پس از انتخابات که فعالیت اجتماعی بهای بالاتری طلب میکرد، طبقه متوسط و پایین اقتصادی، و نیز دانشجویان بودند که فعالترین طبقه اجتماعی را تشکیل دادند. در واقع این گروه پرداخت هزینه های سنگینتر را پذیرفت و دیگران پاپس کشیدند و در مقابل فعالیت قابل مشاهده و بازی از رو برای طبقه بالاتر اقتصادی مردمی طرفدار اصلاحات در داخل ایران کمرنگ شده است.

در گروه طرفداران احمدی نژاد هم دیگر طیف مردم عادی کمتر به چشم می خورد و بیشتر آدمهایی که احتمالا مزدبگیر یا سودگیر هستند به چشم می خورند. طرفداران عادی احمدی نژاد فرصت بیشتری نیاز خواهند داشت تا توجیهات صدا و سیمایی قانعشان کند تا باز به طرفداری او به بیرون بزنند. و البته حربه های صدقه ای موسوم به روش سیب زمینی و پاداش در آینده هم در جمع کردن طرفداران موثر خواهد بود که فعلا که نیازی به رایشان نیست و جمع کردن بحران لازم بوده، سیب زمینی در اولویت نبوده .

یادم می آید دوستی را که از کاشان برای تحصیل به تهران آمده بود و می گفت: " در فرهنگ مذهبی به من یاد داده شده بود که کسی که ریشش را می زند کافر و دشمن خداست. خانمهایی که مانتویی هستند و چادر نمی پوشند ..... هستند. طول کشید تا در تهران بفهمم که عقایدی که فرهنگ پیشینم به من آموخته از ریشه غلطند".

این فرهنگ سالها است که برای لایه ای از جامعه ایران از طریق رسانه های عمومی و در محافل خاص مذهبی یا شغلی دولتی و در مدارس و مساجد تبلیغ شده. عده ای برای مخالفت علنی با دیگر اندیشه ها یا فرهنگها مسلح شده و آموزش مداوم چندساله دیده اند. در میان آنها افرادی هستند که  با ثروت یا روشنفکری، دشمن دیرینه هستند و برای جایگزینی تحقیری که حس می کنند، حتی با کسانی که مثل ثروتمندان یا لایه هایی از روشنفکران لباس می پوشند دشمن هستند. این که به  آدمی متفاوت- دگر اندیش یا حتی دگرپوش- را که راهش را می رفته تیراندازی شود یا او را بزنند یا به هر نحو تحقیر کنند،  بیش از دستورها، نشانه در شکل گیری لایه هایی اجتماعی دارد که از دیگران تا حد کشتن و شکنجه متنفر است و ابزار نظامی هم در اختیار دارد.  در لایه های بالایی، شکاف قدرت است و حربه های اقتصادی، اما در لایه های پایینتر، شکاف اجتماعی عمیقی رشد پیدا کرده است.این که این گروه اقلیت است، اهمیتی ندارد. یک نفر می تواند امنیت شهری را بهم بزند. در حالی که این گروه و این عقیده بسیار سازماندهی شده و حساب شده و طولانی مدت در عمق آدمهایی ترویج شده است.

مهمترین راهکار در مقابل آن، درک ریشه ای آنها است که در نتیجه کمبودهای اقتصادی، اجتماعی، و فرهنگی، و اقواهای شبه مذهبی، مشمول چنین طرز عملکردی شده اند. هاله تیره بدون نور تنها بالای سر یک نفر نیست. چنین دیدگاهی تبلیغ و بازتولید شده. دشمن بینی دیگران به گونه ای است که چنین فردی برای پاسخ گرفتن نیاز دارد بداند دیگران همان قدر که او از ایشان تنفر دارد، از وی متنفرند. پس تمام کارها برای خشن کردن طرف مقابل انجام می دهند. اما درک پیشینه و محیط  و نفی خشونت او را به چالش می کشد.

اگر پی با خشونت ساخته شود، در سرایی که ایجاد می شود، خشونتگران حکمران می شوند. این داستان مکرر انقلابها است. نفی خشونت سخت است و بلندمدت اما چاره کار.

 

نوشته : Behnam Shadravan در ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸۸


سالگرد

چقدر خبره. تو این گیر و دار تولد سه سالگی این وبلاگ شده. تولدی که بهانه ای غمگین بود. از دست دادن هفت عزیزترین. که مثل خیلی دردها همین طور تازه مانده برای خیلی از ما.

در موردش نوشته بودم: آسمان امید و یادتون هست و وبلاگ دوساله.

امسال هفت شمع باز به یاد ایشان در شب سوخت و همچون ایشان یادآور بیش از هفتاد کشته بی گناه، زندانیان، شکنجه شدگان، تجاوز شده ها و مجروحان، و به زور اعتراف گرفته شده ها بود و یادآور شمع نور ملتی است که در شب سیاه، آزاده مانده اند.

زمان ارتباطات و اینترنت است و ملتی که بسیار هوشمندتر و داناتر از قدرتمندانش است. مثل زمان قرون وسطی نیست که دروغهای روزانه ای را بشود به عمده مردم تحویل داد و آنان بپذیرند. و آگاهی بزرگترین قابلیتی است که مردم دارند. مردم ایران روش جالبی را در پیش گرفته اند و در زمانهایی که از سوی حاکمیت به رسمیت شناخته می شود که معمولا مناسبتهای سیاسی و مذهبی است نظرشان را یادآور می شوند.

 این روز امسال دور و برش عید فطر را دارد که تقریبا همه مراجع شیعه ایران و جهان  شامل بر آیت الله ها سیستانی، منتظری، صانعی، بیات، دستغیب، اردبیلی، جوادی آملی، صافی گلپایگانی، مکارم شیرازی، نوری همدانی، مدرسی، شیرازی، حکیم،  مظاهری، فیاض، و  وحید خراسانی بر خلاف حاکم رسمی، روز دوشنبه را عید اعلام کرده اند. بعضی از آنها در پاسخ به استفتا از کسانی که یکشنبه روزه خود را افطار کرده‌اند، خواسته اند بعدا قضای آن را به جای آورند.

عید فطر برای آنهایی که از درون روزه بوده اند یا به دیگران ظلم نکرده اند، مبارک.

در ایران و دنیا هم  همزمان با عید یهودیان که برایشان مبارک باشد، روز قدسی بود که قدس ایران را مقدس کرده بود که باز هم  آزادگی مردم ایران را به دنیا نشان داد. همه شنیدند اخبارش را  که جهان را خیره کرده است و در درون هم حتی آنهایی که خودشان را به نشنیدن زده بودند هم آن را دیدند. طرفداران احمدی نژاد و مشابه ایشان با پوسترهای سرخ رنگ آمده بودند و رنگ نمادین بنی امیه و یزیدیان را قبول کرده بودند، در مقابل سبزها که رنگ حسینیان را داشتند. احمدی نژاد هم به خودش اجازه داد که باز برای انحراف افکار از شعارهای جمعیتی که علیرغم تهدیدهای پشت سرهم برای شعار دادن بر علیه انتخاب دروغینش در خیابان آمده بودند، هولوکاستی را انکار کند که نمادی از میلیونها کشته بزرگترین جنگ جهان است تا در میان مردم دنیا هم خود را بی آبروتر کند.

تاریخ نوشته می شود  کاشکی بی گناهان بهای ظلم یا قدرت طلبی و حماقت دیگرانی نباشند. کاشکی سینه ای در جلوی تیر عدو  سپر نشود. کاشکی می شد بازگشتی برای آنها که نامشان بد نوشته می شود باشد تا تاریخ زیباتری نوشته شود. 

و داستان ادامه دارد.

 

نوشته : Behnam Shadravan در ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸۸


راهکاری برای نفی خشونت در دیداری با یک آدم

از دیو و دد و وقاهت ملول شده ام. فکر کردم در این حالت، دانستن در مورد یک آدم متفاوت و پیامی که از او گرفتم، شاید جالب باشد.

به طبیعت می زنیم که چارلز را می بینیم و در فرصتی کوتاه که پیش آمده، کلاممان گل می گیرد. می گوید که ٣۵ ساله است. اما چهره اش و رفتارش سنش را بالای ۴٠ سال نشان میدهد. قد واقعا بلندی بیشتر از دو متر دارد و هیکلی بسیار قوی. اصلا از نیوفاوندلند-شبه جزیره ای ساحلی در شرق کانادا - است. گاه با موتورسیکلتش و گاه در قایق با پارو، چند ده هزار کیلومتر در آمریکا و کانادا و مکزیک و نیوزلند و استرالیا را درنوردیده. تحصیلات آکادمیک ندارد، اما در چند رشته که نیاز به قدرت بدنی و پذیرش خطر دارد، دوره هایی را تا آخر گذرانده و مدارکش را دارد. سنگنوردی، قایقرانی -مدیریت در آبهای خروشان،کایاک و رفتینگ- و اسنو بوردینگ و آیکیدو. زمانهایی که در خطر قرار می گیریم، جمع را می گرداند و هنگامی که شرایط عادی است سخن می گوید. اهل بزرگ جلوه دادن خودش نیست. و این که بشنود بزرگ است را هم تحویل نمیگیرد. وقتی که می گویم باید زمانی تجارب و دیده هایش را برای دیگران بنویسد می گوید: "خیلیها مثل من هستند و تجربه های من  شخصی است و خیلی هم مهم نیست. هر کسی تجربه هایی از زندگی دارد. اگر آدم تجربه اش قابل توجه شود، دیگران در موردش می نویسند. فکر کنم همه بزرگان فلسفه و عرفان و پیامبران این طور بوده اند. اما مهم همان برخوردها است. با کسانی که برمیخوری و کلامی که رد و بدل می شود." چارلز فرزند یک ماهیگیر است. کشتیرانی بلد است و ماهیگیری از اولین کارهایش بوده. از کودکی سخت کار می کرده. هر کاری. میوه چیدن، تعلیم ورزشهایی که در آنها استاد است و هر نوع کارگری. از آنها، اکنون هم هیچ ابایی ندارد. می گوید چندماهی کار میکند و از پولی که در آورده سفر می کند. اگر شانس بیاورد هم آنجاها در سفر کاری می یابد. سالها این گونه زندگی کرده. سفر و کار. حالا هم تا چند هفته دیگر کار می کند. بعدش می رود سراغ خواهرش در استانی دیگر. و در آنجا میوه چینی میکند. بعدش می رود به خانه پدری سری میزند.

بعد برنامه سفری دیگر دارد. به کجا؟ فکر کنم مطمئن نیست! مرتب دنبال یک برنامه ای گروهی بوده که به افتخار دو تا از معدود سیاستمدارانی که خوشنامند یعنی گاندی و ماندلا به نام صلح و حقوق بشر قرار بوده انجام شود. سفر از هند تا آفریقای جنوبی. دلش برای عبور از هند و خاورمیانه و مصر و آفریقا لک زده. می گوید:" اول بنا بود با موتور سیکلت باشد، بعد گفتند با موتور امن نیست، با ماشین می شود. با آن هم مشکلی نداشتم، هر چند به خوبی سفر با موتور نیست. اما بعدش گفتند شرایط بدتر شده، پس با هواپیما می رویم، پس منصرف شدم". اما هنوز دنبال سفری به خاورمیانه است.

از مناظری که دیده و تجارب روحانیش کمی برایم گفت. بعدش هم از فلسفه دفاع شخصی در آیکیدو گفت.

"رفته بودم و داشتم کتابهای کوهنوردی را در کتابفروشی نگاه می کردم. متوجه کتاب کوچکی شدم که آنجا بود. اسمش آیکیدو بود. اولین صفحه را که خواندم علاقمند شدم. بعد از جنگ جهانی دوم، یک مرد ژاپنی که در چندین رشته فنون رزمی استاد بود، آیکیدو را بوجود آورد. او از جنگ و خونریزی و قساوت دلگیر بود. فلسفه اصلی آن ورزش آن است که حمله ناشی از ضعف است. کسی که به شما حمله می کند و خشونت می ورزد، از قبل پذیرفته که با روشهای انسانی نمی تواند شما را متقاعد کند و به شما پیروز شود. پس به خشونت متوسل می شود. این  خشونت ورزی، پیشاپیش شکست درونی اوست. اما او زمانی که بتواند شما را خشمگین کند و به حمله وادارد، شما را در سیطره خشونتش گرفتار می کند. پس راه حلی که او ارائه داد، ارائه راههایی بود که خشونت فرد حمله کننده به خود او باز می گردد. شما حمله کننده نیستید، پس پیشاپیش شکست به حمله کننده منتقل شده. اما وقتی او حمله می کند، شما با هوشیاری و دانستن آن که چگونه رفتار کنید، انرژی حمله او را به خودش برمی گردانید. خشونت و ظلم، ذاتا ضعف خشونتورز و ظالمان را می نمایاند. مظلوم زنده را باید از درون درک کرد و به او، بازگشت به زندگی را امید داد. ظالم خود را با ظلمش تحقیر و از درون تهی میکند. با این دیدگاه، شکست ذاتی ظالم را با ظلمی که رانده، به مظلوم امید داد. بعد رفتم به کلاسهای آیکیدو در نیویورک. آنجا من نشانه ی پیروزی بر قدرت دیگران بودم.  یه جورایی شده بودم کتک خور همه.  و من هم ازین که به دیگران در بازگرداندن اعتماد به نفسشان کمک می کردم لذت می بردم.  مثلا پیرزنی ۶۵ ساله  و نیز مردی صد و بیست سانتیمتری با اصلیت شرق آسیا اعتماد به نفس عجیبی پیدا می کردند، وقتی که از پس من به راحتی بر می آمدند، آنهم با  انعطاف و تعادل و تسلط بر خویشتن".

این بخش از گفته های چارلز هم برایم پیام مهمی داشت.  آنها که مورد ظلم قرار گرفته اند، آنها که فردی ازخانواده یا دوستی  را از دست داده اند، آنها که به زور اعتراف کرده اند، آنها که که شکنجه یا تجاوز شده اند، آنها که زندانی شده اند، و ... را جامعه دریابد. آنها باید بدانند که تصویری که جامعه از آنها دارد، زشت نیست. هر چند سانسور و بایکوت و تحقیر، آرزوی حمله کنندگان خشونت ورز است، حمایت فردفرد جامعه از اینگونه افراد که در نزدیکیشان می شناسند، بازسازی روحیه آنها و جامعه را ممکن می سازد. در واقع یادمان باشد که نا معادله، برعکس آن است که می خواهند نشانمان دهند. ظالمان نه در زمان خود که تا تاریخ بشریت، خود را در جامعه به پستی نمایانده اند. و خود را تحقیر نموده اند و این تحقیر ابدیشان می شود. امید که بدانند و بازگردند.

و ممنون از اعتراف دوستی که این را پدید آورده.

نوشته : Behnam Shadravan در ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸۸


برشکسته سیاسی

حتی در داستانهای مادربزرگها هم پادشاهان ظالم از دل مردم رفته اند، هر چند اطرافیان چاپلوسشان آنها را بزرگ جلوه دهند.

در طول تاریخ، دیدگاههای دیکتاتوری معمولا به صورتی ایدئولوژیک، ملی، یا مذهبی اما با تاکید بر فرد یا افراد خاص عرضه می شود.

اگر ازین روزها بگذریم ٢٨ مرداد ١٣٣٢ یکی از سیاهترین روزهای ایران در بیش از نیم قرن پیش است. بعد از کودتای ٢٨ مرداد، شاه اگر چه ٢۵ سال بیشتر به زور و ارعاب حکومت کرد، اما بدون تردید یک برشکسته سیاسی شده بود که در درون ملت و به ویژه نخبگان  ارزشی برایش باقی نمانده بود. نمیدانم خود میدانست یا نه، پس از برگشتش به زور چاقوکشان و اراذل و اوباش و نیروهای نظامیش، مصدّق و یارانش را به اسطوره تبدیل کرد، و خودش را گرفتار لعنت جاویدان مردم کرد و نام "دیکتاتور" را در تاریخ بر خود ماندگار کرد. شاه، با خشونت و شکنجه ساواک چند صباحی ادامه داد. اما منفور ملت خود باقی ماند. همین طور ناچار شد به کشورهای خارجی برای به رسمیت شناختنش امتیازهایی از سرمایه ملت ایران بدهد. هر چند به زور مدتی حاکم ماند، اما پیشاپیش همه این خودش بود که آن سرانجام را برای خود ساخت.

به قول سیلونه در کتاب مکتب دیکتاتورها، این تنها خود دیکتاتورها و چاپلوس‌های به دنبال منفعت از آنها هستند که اعمال دیکتاتوری را پیروزی میدانند. اگر  دل مردم  و دانستن آنچه در آنها می گذرد معیار باشد، همه چیز متفاوت است و همیشه شکست خورده اند. به همین سبب است که بقایشان را در سرکوب جستجو می کنند. او در این کتاب معتقد است که دیکتاتورها  آدمهایی پست  و عقده ای هستند که نیاز به چاپلوسانی دارند که آنها را آدمهایی نابغه و بزرگ و درستکار جلوه دهند. در واقع اگر آن گونه نباشند، اصلا دیکتاتور نمی شوند و با روشهای مدنی خود را مطرح می کنند. مثلا هیتلر که کتاب "نبرد من" را به نامش نوشتند و او را یک نابغه نشان داده، در واقع یک عقده ای شکست خورده در زندگی بود که چنین آدمهایی چاپلوس و خودفروش و البته معمولا سنگدل را دور و برش جمع کرده بود. گشتاپو و اس اس هیتلر در هراساندن مردم با شکنجه و دروغ و جنگ روانی بسیار موفق به نظر می رسید.  و مسلما برای رسیدن به آن درجه، پیشاپیش هر ارزش انسانی را زیر پا له نموده بودند.

نمونه دیگر استالین است که از درون یک سیستم ایدئولوژیک مدعی ارزشهای انسانی، اولین کاری که می کند، زندانی کردن کسانی است که در همان تفکر صاحب فکرند تا مزرعه حیواناتی برای گوسفندان پذیرای شستشوی مغزی باشد که شعارهای جدید و نظام جدیدتری را از آن طریق عرضه کند. اما اکنون می شود قضاوت کرد که تا چه اندازه بر حکومت بر قلب مردم موفق بود.

مثال دیگرش ایدی امین دیکتاتور اوگاندا است. او که با پیروزی بر دیکتاتوری دیگر و با همراهی متفکرین و روشنفکرانی به قدرت رسید، در طی سالها همه همراهان سابق را کشت یا فراری داد و در نهایت از اطرافیانش آنچه مانده بود تنها دزدها، دروغگویان و شکنجه گران بودند. او همیشه کشورهای غربی را محکوم می کرد که جلوی پیشرفت کشورش را می گیرند و هر کس که هر چه را نقد می کرد به دشمنان خارجی منتسب می کرد. او همواره به مخالفت با اسراییل افتخار می کرد و به سبب آن که با ستمدیدگان فلسطین همراهی می کرد، به شدت مدعی بود که با ظلم مخالف و در راستای عدل جهانی اسلام است. هر چند بسیاری افراد معتقدند همین که تندروهای اسراییل دشمنانی مثل او ذلیل و بی آبرو در بین مردم و نخبگان جامعه خود داشتند، توجیهی برای عملکردشان بود و رادیکالهای اسراییل دشمنی بی آبروهایی امثال او را بر داشتن هر دوستی ترجیح می دهند.

* این مطلب را در ٨ تیر نوشته بودم. اما اکنون که مرداد آغاز شده به یاد ٢٨ مرداد منتشر می کنم.

و

Goodbye beautiful!خداحافظ زیبا!Bella ciao

http://www.youtube.com/watch?v=SNocyz1NRjA

نوشته : Behnam Shadravan در ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ امرداد ،۱۳۸۸